فیک
☆BETWEEN US☆
P♡23
__________
*از زبان تهیونگ*
همهچیز از یک ایمیل شروع شد.
پذیرش دانشگاهی توی آمریکا، برای ادامه تحصیل. رشتهای که پدرم مدتها دنبالش بود. وقتی نامه رسید، بیشتر از من خوشحال شد.
گفت:
«این فرصت رو از دست نمیدیم.»
من مخالفت نکردم.
نه ذوق داشتم، نه ناراحتی خاصی.
فقط یه مسیر جدید بود.
و من عادت داشتم طبق برنامه جلو برم.
مدرسه هم لازم نبود چیزی بدونه تا وقتی کارها قطعی بشه. انتقال پرونده، لغو ثبتنام، امضاها… همهچیز ظرف چند روز انجام شد.
آخرین روزی که رفتم مدرسه، دقیقاً مثل بقیه روزها بود.
هوا خنک بود. حیاط پر از سروصدا. بچههای سالپایینی با عجله از پلهها بالا میرفتن. سالبالاییها طبق معمول خونسردتر بودن.
کسی نمیدونست اون روز، آخرین باره که میام.
حتی خودم هم سعی نکردم متفاوت رفتار کنم.
سر کلاس نشستم، به درس گوش دادم، جواب چند سؤال رو دادم. بین زنگها با یکی دو نفر حرف زدم. کاملاً عادی.
تنها کاری که عمداً انجام دادم، رفتن به راهروی طبقهی پایین توی زنگ تفریح دوم بود.
میدونستم کلاس سالاولیها اون ساعت تموم میشه.
به خودم گفتم فقط دارم از اون مسیر رد میشم.
همین.
وقتی از کلاسش بیرون اومد، وسط جمعیت بود. داشت با دوستش حرف میزد. موهاش مرتب نبود، انگار با عجله بسته بودشون...ولی..پاپیون روبانی دور کش موهاش جدید بود... کیفش روی یه شونه افتاده بود.
هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.
نخندیدم.
صداش نکردم.
دست تکون ندادم.
فقط چند متر اونطرفتر ایستادم.
گوشیم توی دستم بود. وانمود کردم دارم پیام میفرستم.
دوربین رو باز کردم.
چند تا عکس گرفتم. بیصدا.
نه اینکه بخوام لحظه رو خاص کنم.
فقط… میخواستم یه تصویر از این روز عادی داشته باشم.
یکی از عکسها واضحتر از بقیه شد. نیمرخش وقتی داشت چیزی میگفت و نور از پنجرهی بلند راهرو افتاده بود روی صورتش.
همون رو نگه داشتم.
تا لحظه اعترافش...
شب، وقتی چمدونم بسته شده بود و راننده منتظر بود، پدرم فقط گفت:
«اونجا فرصتهای بیشتری داری. حواست به درست باشه.»
سوار ماشین شدم.
هیچ خداحافظی مدرسهای در کار نبود.
هیچ پیام جمعیای هم نفرستادم.
وقتی توی هواپیما نشستم و گوشی رو روی حالت پرواز گذاشتم، عکسها رو دوباره باز کردم.(عکس های هاری)
چند ثانیه نگاه کردم.
بعد یکی رو گذاشتم تصویر زمینه.
نه از روی دلتنگی.
نه از روی حس خاص.
فقط چون آخرین تصویری بود که از اون دوره از زندگیم داشتم و...یه حسی درونم میگفت باید ازش خوب مراقبت میکردم
شاید چند ماه بعد عوضش کنم.
شاید هم نه.
آمریکا برای من بیشتر یه جابهجایی بود تا یه جدایی.
اما یه چیز رو میدونستم—من...قرار نبود هیچوقت اون برق چشمارو فراموش کنم...با همین افکار کوله ی دستی ای که با خودم همراهم داخل هواپیما آورده بودم رو باز کردم و..شیشه رو بیرون آوردم...بعد از اعترافش شیشه از دستش افتاد و شکسته بود...برای همین مجبور شدم یه شیشه جدید بخرم و ستاره هایی که تا دیر وقت بعد رفتنش جمع میکردم رو توش بریزم و...پیش خودم نگه دارم...
...لیم هاری...فقط براش یه اسم نبود...یه..یه دنیای متفاوت بود...کسی بود که با فکر کردن بهش میتونست ساعت ها از دنیای اطرافش دور باشه..ولی...این عشق اشتباه بود...شاید برای این دوره...شاید..اون آدم درست..توی زمان اشتباه بود...تهیونگ برخلاف میل درونی خودش اون حرف هارو میزد...حرف هایی که هنوز باعث سوزش گلوش میشد که چطور اون هارو به زبون اورده بود...ولی..مجبور بود..هاری نباید عاشقش میشد..نباید هیچوقت..باهم ملاقات میکردن...هاری نباید عاشقش پیشد چون تهیونگ قرار بود بره..قرار بود دور باشه و میدونست این باعث آزار هاری میشد اینکه این دوره..برای یه عشق نیمه کاره بمونه براش سخت بود و میدونست باعث عذاب و تغییر هاری میشد..پس باید کار یمیکرد تا قبل از رفتنش..هاری ازش متنفر باشه..باید میشد..تا..بتونه ساده ازش دل بکنه و براش دوری تهیونگ آسون باشه*
_____________
فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک
P♡23
__________
*از زبان تهیونگ*
همهچیز از یک ایمیل شروع شد.
پذیرش دانشگاهی توی آمریکا، برای ادامه تحصیل. رشتهای که پدرم مدتها دنبالش بود. وقتی نامه رسید، بیشتر از من خوشحال شد.
گفت:
«این فرصت رو از دست نمیدیم.»
من مخالفت نکردم.
نه ذوق داشتم، نه ناراحتی خاصی.
فقط یه مسیر جدید بود.
و من عادت داشتم طبق برنامه جلو برم.
مدرسه هم لازم نبود چیزی بدونه تا وقتی کارها قطعی بشه. انتقال پرونده، لغو ثبتنام، امضاها… همهچیز ظرف چند روز انجام شد.
آخرین روزی که رفتم مدرسه، دقیقاً مثل بقیه روزها بود.
هوا خنک بود. حیاط پر از سروصدا. بچههای سالپایینی با عجله از پلهها بالا میرفتن. سالبالاییها طبق معمول خونسردتر بودن.
کسی نمیدونست اون روز، آخرین باره که میام.
حتی خودم هم سعی نکردم متفاوت رفتار کنم.
سر کلاس نشستم، به درس گوش دادم، جواب چند سؤال رو دادم. بین زنگها با یکی دو نفر حرف زدم. کاملاً عادی.
تنها کاری که عمداً انجام دادم، رفتن به راهروی طبقهی پایین توی زنگ تفریح دوم بود.
میدونستم کلاس سالاولیها اون ساعت تموم میشه.
به خودم گفتم فقط دارم از اون مسیر رد میشم.
همین.
وقتی از کلاسش بیرون اومد، وسط جمعیت بود. داشت با دوستش حرف میزد. موهاش مرتب نبود، انگار با عجله بسته بودشون...ولی..پاپیون روبانی دور کش موهاش جدید بود... کیفش روی یه شونه افتاده بود.
هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.
نخندیدم.
صداش نکردم.
دست تکون ندادم.
فقط چند متر اونطرفتر ایستادم.
گوشیم توی دستم بود. وانمود کردم دارم پیام میفرستم.
دوربین رو باز کردم.
چند تا عکس گرفتم. بیصدا.
نه اینکه بخوام لحظه رو خاص کنم.
فقط… میخواستم یه تصویر از این روز عادی داشته باشم.
یکی از عکسها واضحتر از بقیه شد. نیمرخش وقتی داشت چیزی میگفت و نور از پنجرهی بلند راهرو افتاده بود روی صورتش.
همون رو نگه داشتم.
تا لحظه اعترافش...
شب، وقتی چمدونم بسته شده بود و راننده منتظر بود، پدرم فقط گفت:
«اونجا فرصتهای بیشتری داری. حواست به درست باشه.»
سوار ماشین شدم.
هیچ خداحافظی مدرسهای در کار نبود.
هیچ پیام جمعیای هم نفرستادم.
وقتی توی هواپیما نشستم و گوشی رو روی حالت پرواز گذاشتم، عکسها رو دوباره باز کردم.(عکس های هاری)
چند ثانیه نگاه کردم.
بعد یکی رو گذاشتم تصویر زمینه.
نه از روی دلتنگی.
نه از روی حس خاص.
فقط چون آخرین تصویری بود که از اون دوره از زندگیم داشتم و...یه حسی درونم میگفت باید ازش خوب مراقبت میکردم
شاید چند ماه بعد عوضش کنم.
شاید هم نه.
آمریکا برای من بیشتر یه جابهجایی بود تا یه جدایی.
اما یه چیز رو میدونستم—من...قرار نبود هیچوقت اون برق چشمارو فراموش کنم...با همین افکار کوله ی دستی ای که با خودم همراهم داخل هواپیما آورده بودم رو باز کردم و..شیشه رو بیرون آوردم...بعد از اعترافش شیشه از دستش افتاد و شکسته بود...برای همین مجبور شدم یه شیشه جدید بخرم و ستاره هایی که تا دیر وقت بعد رفتنش جمع میکردم رو توش بریزم و...پیش خودم نگه دارم...
...لیم هاری...فقط براش یه اسم نبود...یه..یه دنیای متفاوت بود...کسی بود که با فکر کردن بهش میتونست ساعت ها از دنیای اطرافش دور باشه..ولی...این عشق اشتباه بود...شاید برای این دوره...شاید..اون آدم درست..توی زمان اشتباه بود...تهیونگ برخلاف میل درونی خودش اون حرف هارو میزد...حرف هایی که هنوز باعث سوزش گلوش میشد که چطور اون هارو به زبون اورده بود...ولی..مجبور بود..هاری نباید عاشقش میشد..نباید هیچوقت..باهم ملاقات میکردن...هاری نباید عاشقش پیشد چون تهیونگ قرار بود بره..قرار بود دور باشه و میدونست این باعث آزار هاری میشد اینکه این دوره..برای یه عشق نیمه کاره بمونه براش سخت بود و میدونست باعث عذاب و تغییر هاری میشد..پس باید کار یمیکرد تا قبل از رفتنش..هاری ازش متنفر باشه..باید میشد..تا..بتونه ساده ازش دل بکنه و براش دوری تهیونگ آسون باشه*
_____________
فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک
- ۴.۵k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط